خرید بک لینک
این روزها بد میگذرد...بد میگذرد وقتی ساعت هاکلمه زیرورو میکنمو از خودم جز "تمام شدم"به چیز دیگری نمیرسم...بد میگذرد غریبی روبروی آینه...بد میگذرد این روزهایبی رویای دور از خاطره...بد میگذرد کنار ایندلتنگی های مدام...بد میگذرد وقتی حرفتا پشت لب هایت بیایدو همانجا بماند...وقتی بغضبی صدا بشکنداما نچکد...وقتی زود دلگیر شوی...وقتی هی صبوری کنی و صبوری...بد میگذرد وقتیهرچه توقع داشته باشی نشود...وقتی روزگار تند بگردد وتو از این گردشجز سرگیجه نصیبت نشود...بد میگذرد زندگی بی رویا...وقتی دست هاییخ زده ات را کسی درنیابد...وقتی کسی نگران عبورتاز خیابان های شلوغ زندگی نباشد...وقتی کسی نگاه بی تابت راتاب نیاورد...بد میگذرد لب تشنه زیر باران...بد میگذرد روزگار...بد میگذرد...بد...بد...بد

برچسب: نویسنده: کامیار هاشمی تاريخ: پنجشنبه 29 دی 1401 ساعت: 18:25

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد… پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد. در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود میگفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد. در 19 سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد. روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویشدراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس دردانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار همموهایش را کوتاه نکرد. دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا

برچسب: نویسنده: کامیار هاشمی تاريخ: پنجشنبه 29 دی 1401 ساعت: 18:25

صفحه بندی